تبلیغات
دست الله

دست الله
دست خدا بالاتر از دستهاست ومن در زندگی دست خدارا دیدم  
نویسندگان
سلام دوستان گلم

داستان  زندگیم  به اونجا رسیده بود که اون کسی که خیلی دوسش داشتم وهیچ کی جز خدا از عشق درونم خبر نداشت به

خواستگار

دختری دیگر رفته بود . ومن از فرط  ناراحتی نمیدونستم چه  باید بکنم


تنها خدا بود که میتوانست برایم کاری کند بازهم  به در گاه او پناه اوردم قران خواندم ودعا وثنا کردم  از فرط ناراحتی  راهی شهر

قم شدم  دست به دامن کریمه اهل بیت شدم از او خواستم حاجتم  را بدهد .

یکی ازین روزها شنیدم ان خانواده دختر جواب منفی دادند.امید وار شدم که شاید خدای مهربان به حرف دلم گوش دهد واین بنده گنه

کاررا به حال خود  رها نکند .

روزی در حرم حضرت معصومه نشسته بودم یک خانوم میانسالی  به من گفت دخترم  برایم  زیارت عاشورا میخوانی وادامه داد که هر

کسی چهل روز زیارت عاشورا بخواند حاجتش براورده میشود ناگهان قلبم لرزید گویا خداوند این  زن را برای من فرستاده  تا مرا 

راهنمایی کند که چگونه میتوانم به حاجتم برسم  از همونجا نیت کردم وبا خدا عهد کردم که انشالله چهل روز پیاپی زیارت عاشورا  را

برای تعجیل در فرج امام زمان  عج بخوانم و ثوابش رو هدیه  به 14 معصوم وحضرت معصومه(س) کنم وخداوند هم  مرا به حاجتم  که

رسیدن به عشقم بود  برساند
شروع کردم اولین  زیارت عاشورا را برای ان خانم خواندن وبعد روزهای دیگر هم طبق نذرم میخواندم .

در همان روزها که درمنزل  برادرم در شهر قم  بودم عمه زن برادرم  امده بود به مهمانی منزل برادرم ایشان زن مهربانی بود  گویا مرا 

برای اولین بار دیده بود واز من خوشش امده بود به من ابراز علاقه میکرد ومن نیز به او احترام میگذاشتم .

دریکی از این روزها برادر زنداداشم (جواد) که در ان روزها در شهر قم  به سر میبردند برای دیدن عمه شان امدن منزل برادرم وبعد از
ناهار

عمه  شان را به حرم بردند  در بین  راه گویا عمه ایشان  راجع  به من با جواد صبحت کردند که این دختر دختر پاک ومتین وبا حیایی است  خوب است برای ازدواج اورا به خانواده ات پیشنهاد دهی
.این بود که  برای اولین بار من در ذهن ایشان امدم برای اقدام این

کار استخاره گرفت  تا به مادرشان بگوید استخاره بد امد خانواده هم همچنان در فکر دختران دیگر بودند او هم همچنان  با گذشت

زمان وبا تحقیقاتی که کرده بود بیشتر برای گرفتن من مصمم شد تا اینکه  بار سوم استخاره  با امدن  سوره نور ایه الله نورالسماوات

والعرض ....امدوبسیار عالی بودن این بود   به خانواده خود مرا پیشنهاد کرد انهاهم بدون معطلی پا پیش گذاشتند .


وای باور نکردنی بو د یعنی واقعیت داشت این بار خواستگار من همان است که سوالها من در انتظارش بودم وهیچ کس از این عشق

من خبر نداشت  اون موقع من در شهر خودم در کنار پدرو مادرم بودم . پدرم ازین خواستگاری  راضی نبود چرا که پسری بود که هنوز

دیپلمش روهم نگرفته بود وشغلی هم نداشت ولی برای من این چیزها مهم نبود 
.برای من ایمان واخلاق وتفکرات مذهبی  مهم

بود  ومن ناخواسته اول عاشق یک پسری شدم واین عشق به همراه من بزرگ شد هر روز که میگذشت خودم را میشناختم 
وخواسته های خودم  را واورا هم به ایدال خودم نزدیک میدیدم این بود که هر روز بیشتر از روز قبل شیفته ان پسر میشدم


پدرم  یک بار جواب منفی دادند ولی به خواست خداوند جواد به خانواده اش گفت باید پافشاری کنند چون استخاره عالی امده  ومن

این دختر  را از هر لحاظ قبول دارم  بعد از  دوهفته بار دیگر برای خواستگاری اقدام کردند .ومن همچنان به خواندن زیارت عاشورا ادامه

میدادم واز خدا میخواستم که دل پدرم را راضی کند.مادرم سکوت من را دید ومتوجه شد با این خواستگار مخالف نیستم فهمیده بود

که دلم به این خواستگار راضی است لذا با پدرم صحبت کرد پدرم هم میگفت اخر نه درسش را خوانده نه شغلی دارد به چه امیدی به

او دختر بدهم این بود کاملا مخالف بودند . جواد سید بود مادرم به سید خیلی ارادت داشت وهمچنین پدرم  یکی ازین روزها مادرم در


حین پایین امدن از پله منزلمان  به زمین افتاد ونزدیک بود کمرش ازاین حادثه بشکند به پدرم گفت میدانی چرا چنین اتفاقی برایم

افتاد چون ما به یکی از اولاد پیامبر جواب رد دادیم. خدا خودش زندگی این دو جوون رو تضمین کرده اخلاق ایمان وخانواده  همه مو ارد

را قبول داریم فقط برای شغل و درس میگویی نه  خدا خوشش نمیاید به خدا توکل کن واین پسر که از اولاد پیامبر هست  تو به در

خانه ما امده جواب مثبت بده .

من هم ازانطرف دیدم مادر زمین خورد واین بلا بسرش امد  در دلم گفتم الان دیگه پدرم حوصله نداره دیگه بیخیال ای خواستگار

میشود خیلی ناراحت بودم تمام مدت گریه میکردم وبه کسی هم چیزی نگفتم  با خدای خود صحبت میکردم ومیگفتم  یا مرا به او

میرسانی  یا من دیگر قید ازدواج  را میزنم .با نا امیدی تمام ناگهان درهای امید  به رویم گشوده شد مادرم مرا صداکرد  .

پدرت با این خواستگار تو  راضی است  توهم رضایت میدهی در حالی که اشک در چشمانم حلقه زد هیچ نگفتم حیایم به من اجازه

نداد چیزی بگویم  فقط سکوت کردم ووبرخلاف همیشه سرم را پایین انداختم ومخالفت نکردم مادرم هم جوابش را گرفت او نیز سکوت

کرد
.فردای انروز جواد به اتفاق خواهرش که زنداداشم بود امدند برای صحبت من در صحبتم هیچ نگفتم ایشان صحبت کردندن از

وضع

خود گفتند  ومن گوش کردم در  اخر صحبت هم از من پرسیدند که حرفی نداری ؟

 من هم گفتم نه چیزی برای گفتن ندارم چیزهایی که گفتید

برای من مهم نیست فقط از خدا میخواهم اگر این وصلت سر گرفت زندگی ما مانند زندگی حضرت  فاطمه  (س) وعلی (ع) باشد

 
این بود در زمستان سال 68 بهار زندگیمان با تولد حضرت علی (ع) اغاز شد


اکنون که 20 سال ازین زندگی مشترکمان میگذرد هنوز این عشق من نسبت  به ایشان هنوز همان تازگیی خود رادارد با این تفاوت

که این عشق دیگر یکطرفه نیست اونیز به من عشق میورزد اونیز مرا دوس میدارد اونیز به خاطر این عشق پاکی که من به او داشتم 

وتنها سوختم  برای من بسیار از خود گذشتگی میکند .اکنون حاصل این عشق خدایی ما دو فرزند  یکی دختر ودیگری پسر میباشد

که خدا انها را برای ما حفظ شان کندانشالله



[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ م. م ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


گر که حق جویی خداحق است و بس
گر که عشق جویی خدا عشق است و بس
او به الله دل سپرد و پس تمام
هرچه او حکمت بداند و السلام

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :