تبلیغات
دست الله

دست الله
دست خدا بالاتر از دستهاست ومن در زندگی دست خدارا دیدم  
نویسندگان

مثل همه دخترا مشغول درس خواندن  دوران اول  راهنمایی ام بودم از عشق چیزی نمیدانستم روزها  با درس خواندن سپری میشد

تا اینکه  یکی از برادر هام با یه خانواده وصلت کرد ان روزها رسم بود در شهر ما سفره عقد رو  تو خونه می انداختن .

روز عقد  فرا رسید من هم بعنوان  خواهر داماد  در این برنامه حضور داشتم روزها جنگ  بود وحال هوای خاص بود  نه عکاسی

نه اتلیه ای نه فیلمبرداری  تنها هرکس از خانواده که دوربینی داشت  فیلمی میخرید و عکس مینداخت .

برحسب اتفاق عکاس اون مراسم  برادر عروس   که دران  زمان نوجوانی 15  سال داشت بود هر کسی میرفت کنار عروس دوماد

عکس  یادگاری می انداخت من هم در کناری با چادر بر سر ایستاده بودم  وبه این صحنه ها نگاه میکردم .

هر چه  به من میگفتند بیا با برادر و زنداداشت  یه عکس بگیر امتناع میکردم خود هم دلیلش رو نمیفهمیدم چرا خیلی خجالت

میکشیدم در صورتی که من همیشه در عکس گرفتن از همه پیشی میگرفتم  ولی ان روز اصلا تحت هیچ  شرایطی نمیتوانستم

عکسی بندازم هر چه کردم حتی دیگران هم پیشنهاد دادن که ما برات عکس میاندازیم نمیتوانستم بایستم ویه عکس حتی برای 

یاد گاری بیاندازم بالا خره ان  روز به پایان رسید اما من ....

روزها از پی هم میگذشت ومن  نا خوداگاه در فکر آن نوجوان 15  ساله بودم نمیدانم چرا اصلا نمیدان چه طور شد یه وقت به خودم

امدم دیدم هر وقت نام جواد را میبرند دلم میلرزد خدایا اخر این پسر کیست چه کار کرده چرا من  با او این چنینم .

او نیز مثل همه پسرهای اون دوره به جبهه  وجنگ میرفت از ان  رو که برادر  زن  برادرم بود منهم با خبر میشدم همیشه نگران بودم 

که او سالم برگشته یا نه .از این حسم هیچ کس جز خدای مهربان که تنها راز دارمن بود کسی خبر نداشت حتی دوست نزدیکم

از این عشقی که در درونم به پا شدنمیدانست . تنها خودم میسوختم  ومیساختم .به خودم میگفتم اخر او که نمیداند پس چه فایده

چه طور او مال من خواهد شد غیر ممکن است . ولی هر روز که میگذشت عشق وعلاقه ی من به او بیشتر میشد .

چه شبها که  با خدای خود  رازونیاز کردم چه شبها که نماز شب خواندم و این عشق باعث شد من با خدای خودم خلوت کنم

وبه معبود خودم نزدیک شوم با عشق به خدا عشق درونم  را که به بنده او داشتم ارام میکردم روزها  روزه میگرفتم شبها  به عبادت

مشغول بودم  وتنها ازین طریق توانستم اتشی که در درونم شعله میکشید را مهار کنم وبه احدی جز خدا دم بر نیاورم

 ما از خانواده سنتی ومذهبی بودیم اخربه که میگفتم من عاشق  پسری هستم ابروی خانواده من میرفت در شهر مان از خانواده

های مشهوری  بودیم هم از لحاظ مذهبی وهم از لحاظ اجتماعی خانواده سر شناس بودیم ابروی  برادر ها وخواهرهایم میرفت 

ومن بچه اخر خانواده با این کارم ابرویشان را میبردم  وزبانزد خواص عام میکردم .خیلی از خدا شرم داشتم که چرا نتوانستم قلبم را

مهار کنم نکند کناه  باشد معصیت  باشد که عشق این پسر در دلم رخنه کرده وتمام قلبم را تصاحب کرده اخر این وسوسه ی شیطان

است؟ . خدایا این چه عشقی  است؟ خدایا من که نه جرات این را دارم  به کسی بگویم  ونه میتوانم در خودم ان را بکشم ! پس چه

کنم ؟

خلاصه هر جا در هر محفل ومراسم مذهبی  که فکر میکردم او حضور دارد میرفتم بدون اینکه حتی اورا ببینم فقط کافی بود که او انجا

باشد .

در طی این مدت  شاید به تعداد انگشتان دستم او را دیده بودم حتی اگر جایی بود از حجب وحیا هم نمیتوانستم اورا نگاه کنم

این  دیگر چه عشقی بود خودم هم مانده بودم ؟!

در دوران دبیرستان ایشان درسشان را رها کرده  وبه جبهه ها میرفت بعد از جبهه هم گاها در شهر قم  در کنار دوستانش و

یاخواهرش که زنداداش من بود میرفت من هم گاها به خاطر اینکه او در شهر قم هستند  به منزل برادرم میرفتنم نه اینکه اورا ببینم 

نه ولی همینکه در شهری باشم که به او نزدیکتر باشم برایم کفایت میکرد میرفتم .

اوهم بخاطر اینکه  من که یک نامحرم  مجرد بودم وبه منزل برادرم به مهمانی می امدم  به انجا نمی امد.جالب اینکه  ایشان هیچ

حسی نسبت به من نداشتند وتنها حس من یکطرفه بود

 در این میان من نیز مانند دختران دیگر خواستگاران  زیادی داشتم هر با  به هر بهانه ای انها را رد میکردم .

پدر و مادرم از دست من خسته شده بودند . هر بار که خواستگاری میامد منزل ما ماتم سرا بود چون من قبول نمیکردم 

اخر برایشان سوال بود  که چرا خواستگاران  به این  خوبی را  رد میکنی چرا لگد  به بخت خود میزنی ولی کو گوش شنوا  انقدر  

من دران عشقی که در دلم بود غرق  بودم که هیچ کس وهیچ چیزی را نمیدیدم .دکتر  و مهندس  و... برایم فرقی نمیکرد من اورا 

میخواستم با تمام سادگیش  با تمام خاکی بودنش  با تمام در س نخواندنش  باوجود جانبازیش .

من هم همینطور  روزها را سپری میکردم تا اینکه  یک  روز از زن برادرم که با هم خیلی دوست هم بودیم  شنیدم که میخواهیم  برای

جواد برادرم زن بگیریم

به یکباره قلبم فرو ریخت  خدایا چه کسی را برایش در نظر دارند .در خلوت گریه میکردم که خدایا مرا به ذهن انها بیانداز

انه یک دختر از فامیل خود را برای او در نظر گرفته بودند تمام امیدم نا امید شد دنیا دیگر برای من تیره وتار شد .

خدایا چه کنم باز هم حتی حاضر نبودم  به او هم خبر دهم  که چقدر دوستش ارم  هم از ابرو میترسیدم هم از خود ایشان

چون به خاطر شرایط زمانه ایشان هم یک جوان مذهبی وجبهه ای بود واگر مطلع میشد از من بیشتر فاصله میگرفت.

حالا دیگر نذرر کردم فقط  وفقط با خدا معامله کردم دستم  به دعا بود . ذکرم فکرم خواسته ام  همه چیزم  فقط رسیدن به

ارزویم  وتنها ارزویم بود وتنها  با خداوند میشد به ارزویم برسم.

 

 


[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ م. م ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


گر که حق جویی خداحق است و بس
گر که عشق جویی خدا عشق است و بس
او به الله دل سپرد و پس تمام
هرچه او حکمت بداند و السلام

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :